تبليغاتX
*** وقتي در باران گم شوم ***

*** وقتي در باران گم شوم ***

آن چراغ را خواهم يافت تا راهم را روشن كنم

 

سلام..... امروز بعد از گذشت ماه ها اومدم که بنویسم. انگار از یه راه دور میام. شکسته و خسته. بغض سنگینی دارم. مدتهاست که میخوام مطلبی بنویسم اما نمیشه. بارها میام به وبلاگم سر می زنم. این صفحه رو باز می کنم و همینطور میشینم و چشم می دوزم به این صفحه سفید ولی کلمات ازم فرار می کنن. منم صفحه رو می بندم و می رم سراغ کارهام.  اما اینا مهم نیست. امدم برای یک دوست بنویسم واسه یه دوست خوب که خیلی دوستش دارم امیدوارم اون هم همین احساسو داشته باشه.  

یه دوست خوب                               

یه دوست  کسیه که منو به خاطر خودم قبول کنه.

یه دوست کسیه که در عین احترام گذاشتن بهت ایراداتت رو هم بهت بگه.

یه دوست کسیه که وقتی دنیا ازت رو بر میگردونه اون خودشو بهت نشون بده.

یه دوست کسیه که تو رو بشناسه و به همون اندازه تو رو دوست داشته  باشه.

یه دوست کسیه که وقتی داری سقوط میکنی تشویقت کنه که بلند بشی و از نو بسازی.

دوستان نو خوشبختیشون ما رو میشناسن و ما اونا رو تو بدبختیامون.

دوستان واقعی حتی بعد از سالها جدایی دوستیشون رو تموم نمیکنن.

و اما، دوستان خوب پیدا کردنشون سخته ، ترکشون سخت تر و فراموش کردنشون غیر ممکن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 3:20 PM  توسط مریم  | 

تو آمدي، در اوج غم ها

                                       صدا ت كردم، آنجا بودي

  بدون تو، معناي اون چيست؟

                                       وقتي ندانم، اصراري از غيب

 خواهم رضاي تو، جانم فداي تو

                                        دلم مي خواد، كه باشم با تو

خسته ام از دنيا، از اين دو رنگي ها

                                       فقط مي خوام، كه باشم با تو.


                                                                             اللهم  صل علي محمد و آل محمد

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 9:25 PM  توسط مریم  | 

امروز روز تولد من است. من متولد شدم. از یک طرف نگاهی به گذشته دارم و از طرفی بیشتر نگاهم معطوف به آینده است.به این فکر می کنم که من اکنون ثلثي از زندگي خودم را گذرانده ام. این یک سوم پر از تجربیات تلخ و شیرین برای من بوده که مطمئنم چراغ راه آینده هم هست.

 امروز روز تولد من است سه ماه مانده به تولدم يادم بود كه چنين روزي بايد جشن بگيرم سيزدهم اسفند در نظرم رنگ دیگری است.در یک مقاله از قول روانشناسی خوانده بودم که روز تولد خود را مهم تلقی کنید چون واقعا مهم هم هست.به ظرافت کار دقت کنید .یک انسان به وجود آمد و صاحب حیات شد.

 این واقعه از بس تکرار شده است که شاید هنوز براي من روز تازه اي است . بگذریم، فکر می کنم بهترین بهانه برای شاد بودن همان روز تولد است.

 امیدوارم همه با قدر خود دانستن و احترام به انسانیت خود گام در راه سعادت بگذارند.

 امروز روز تولد من است

امروز براي من روز مقدسي است.

 امروز مثبت ترين روز خداست.

 من فهميدم دنيا سرزمين وسيعي است پرازمشكلات سخت و من هم موجودي هستم وسيع تر و سخت تر از دنيا.

 من فهميدم براي نسوختن درگرما بايد خود را به ميان آب و آتش زد، نه درميانه آن.

 همان روز درگوش من خواندند: تو آمدي كه برگردي،

همان روز به من گفتند: شعر، صدا، آب، هوا، مادر، پدر خدا و عشق مال تواست

همان روز فهميدم كه هيچ مجالي از«لحظه» خالي نيست و لحظه هم جاي بي خيالي نيست.

 من فهميدم كه پدرومادر از ثانيه هاي بيداري من و گريه هاي من فقط در لحظه تولد من لذت مي برند و دورو بري ها از لحظات خفتن و سكوت و مردگي من.

 من در امروزي فهميدم كه تقديرم نه گياه است، نه حيوان است، نه فرشته و جن است، نه جماد است و نه چيز ديگر. قدر من انسان بودن است و اين قدر تا ابد مي ماند حتي اگر من فراموشش كنم.

من فهميدم كه بايد شكرگزار بود به خاطر همه چيزهايي كه خدا به ما داده و بايد شكرگزاربود كه خدا هرآنچه را كه از او مي طلبيم به ما مي دهد. روز تولدم مصادف است با ولادت پيامبر (ص) چه سعادتي!

 امروز مثبت ترين روز خدا است،

نه،امروز روز تولد من و يك نفر ديگر است… و شاید صدها نفر دیگر ! مباركمان باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 2:44 AM  توسط مریم  | 

 شايد اين آموزه را ديده باشيد ولي اندكي تامل و تفكر روحيه امروزتان را بهبود خواهد بخشيد.

يك زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت كتابي خريداري كند او يك بسته بيسكوئيت نيز خريد.

او بر روي يك صندلي دسته دار نشست و در آرامش شروع به خوانده كتاب كرد. در كنارش يك بسته بيسكوئيت و مردي نشسته بود كه روزنامه مي خواند. وقتي كه نخستين بيسكوئيت را به دهانش گذاشت، متوجه شد كه مرد هم يك بيسكوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. « پيش خود فكر كرد: بهتر است ناراحت نشوم شايد اشتباه كرده باشم»

ولي اين ماجرا تكرار شد. هر بار كه او يك بيسكوئيت برمي داشت آن مرد هم همين كار را مي كرد. اين كار او را حسابي عصباني كرده بود ولي نمي خواست واكنش نشان دهد.

وقتي كه تنها يك بيسكوئيت باقي مانده بود پيش خود فكر كرد. «حالا ببينم اين مرد بي ادب چه خواهد كرد»؟ مرد آخرين بيسكوئيت را نصف كرد و نصفش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي خواست! حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام كرد كه زمان سوار شدن به هواپيماست آن زن كتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور كرد و با نگاه تندي به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتي داخل هواپيما روي صندلي نشست، دستش را داخل ساكش كرد تا عينكش را بردارد. ناگهان با كمال تعجب ديد كه بسته بيسكوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! يادش رفته بود كه بيسكوئيت خريده را داخل ساكش گذاشته است. 

خيلي شرمنده شد از خودش بدش آمد. آن مرد بيسكوئيتهايش را با او تقسيم كرده بود، بدون آن كه عصباني و بر آشفته شده باشد. متاسفانه زمان براي توضيح رفتارش و يا معذرت خواهي نبود.

چهار چيز است كه نمي توان آنها را بازگرداند.سنگ... پس از رها كردن حرف ... پس از گفتن.موقعيت ... پس از پايان يافتن. و زمان... پس از گذشتن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 9:41 PM  توسط مریم  | 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.

انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند.

از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد.

به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.

آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را.

و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 7:55 PM  توسط مریم  | 

اگر از چیزی ناراضی هستید- حتا کار خوبی که مایلید انجام دهید، اما  نتوانسته اید همین حالا از آن دست بکشید.

اگرچیزی خوب پیش نمی رود، فقط دو توضیح برای آن وجود دارد: یا مقاومت شما آزموده می شود، و یا باید جهت خویش را تغییر دهید.

برای آن که بفهمید کدام یکی از دو فرض متضاد بالا صحیح است، از سکوت و نیایش استفاده کنید. اندک اندک، همه چیز به گونه غریبی روشن می شود، تا این که قدرت کافی برای گزینش می یابید.

هنگامی که تصمیم گرفتید، راه دوم را کاملاً فراموش کنید و پیش بروید. چون خداوند، پروردگار شجاعان است.

دومینگوس سابینو می گوید: همه چیز به بهترین چیز تبدیل می شود. اگر چیزی خوب پیش نمی رود، به خاطر آن است که هنوز پایان آن نرسیده اید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 12:30 PM  توسط مریم  | 

آدما حرمت این پنجره ها رو میشیکنن

با نگاه زردشون ، دل بهارو میشکنن


لهجه ی سلامشون ، بوی خدافظی میده

دل نازکم از این آدما خیلی رنجیده


میدون مسابقس ، بازیه دل شکستنه

قهرمان میشه با سر، هر کسی نارو بزنه


میون این آدما ، چطور باید بُر بخورم

مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگی پُرم


تو که درس کینه رو ، مشغول دوره کردنی

نگا کن دلت شده ، رنگ سیاهه روشنی



کاش دوباره حرفی از عاشقی در میون باشه

هر کی هر چی که میگه ، تو دلشم همون باشه


کاشکی آدما با هم یه ذره مهربون بشن

فصل پیوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن


میدونم مسابقس بازیه دل شکستنه

قهرمان میشه با سر هر کسی نا رو بزنه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:30 AM  توسط مریم  | 

 

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد: او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد. او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد. او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد

 

من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي
مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي
باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي

آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي
از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي

چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي
صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم
چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي

در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك
شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي

مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم
در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي
از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد
انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي

اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد
شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي
از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي

اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي
رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد
مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي

زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من
آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي
در تيرگي شامت ، شب تاب دلت بودم
چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتي

گفتي كه مرا درياب ، اي تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بي تاب دلم گشتي
من فاتح دژهاي ، دل هاي كسان بودم
تو فاتح يكتاي ، ابواب دلم گشتي

آنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي
گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتي

گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي
اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي
گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم
فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي

ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم
پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي
پايان رهي بوديم ، زين راز شديم آغاز
بر بال دلم بنشين ، پرواز دلم گشتي

اين راز مگو زنهار ، با بي خبران اغيار
گنجينه به دل بسپار ، همراز دلم گشتي
چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم
آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي

استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي
اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي
اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران
در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي
گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد
من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي

گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ، بيمار دلم گشتي
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتي كه توئي راكب ، افسار دلم گشتي

از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه
انكار همي بودم ، اقرار دلم گشتي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:0 AM  توسط مریم  | 

  

حالم بد نيست غم كم مي خورم كم كه نه! هر روز كم كم مي خورم

آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 4:54 PM  توسط مریم  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 AM  توسط مریم  | 

من هنوز هم فرشته ام

هر چند بالهایم شکسته

و هنوز نمی دانم چرا خداوند از بین این همه فرشته در اسمان مرا اشتباهی بر زمین فرستاد.

 

آه تو ای دوست سلام
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد
کام تو نوش و دلت گلگون باد
بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی
روزگاریست که هم صحبت من تنهایی است یار دیرینه من درد و غم رسوایی است
عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست ولی افسوس که روحم به تنم زندانی است
چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم زعطش میسوزد
شانه ای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست
کاش میشد که من از عشق حذر میکردم یا که این زندگی سوخته سر میکردم
ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی زچه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟
من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم
ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی به کدامین گنه آخرتو به من مشت زدی؟
کاش میشد که زمین جسم مرا می بلعید کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید
آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟
من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش

دیگر ای بادصبا دست زبختم بردار
ولی انگار نشد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 7:59 PM  توسط مریم  | 

دلتنگی حس غريبی است كه فقط در دل رخنه می‎‎كند، دلتنگی آرايه ادبی سينه است آنگاه كه

 صدای قاصدكهای مهربان از لای درختان شنيده میشود و دلتنگی را میتوان در شب احساس

كرد وقتی كه همه جا تاريك است، وقتی كه كسی جز خودمان درخيابان خلوت دل قدم

 نمي زند و پِی چيزی و گم كردهای مي گرديم و آن گم كرده كسی و چيزی نيست جز تو ای مهربان.


در امتداد شب حصار دل را میشكنم و غصههايم را به پرندههای مهاجر میدهم تا برايت به آستانه

پنجره عشق بياورند، آنگاه است كه غروب رنگی دوباره به خود میبيند. آری ای دوست اين دنيای فانی ما آدمهاست كه بي جهت غروب و طلوع را نظارهگر می شويم، غصههايمان را بيشتر مي كنيم و در

 آخر از رنگ زشت زندگی بدمان میآيد.

دلم برايت تنگ ميشود آنقدر كه اگرخورشيد نباشد ماه از غصه ميميرد


چه زیباست وقتی نگاهی نگاهی را می طلبد و به خنده قلبی را به تپش درمی آورد

و حرکت چشمی محبت را پیام می دهد و خون را در رگهای عاشق به حرکت درمی آورد

و پیام رفاقت را به قلب می رساند

                                                                    

                                                  

همه ذرات جان پيوسته با اوست ...... همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا.... خدايا اين منم يا اوست اينجا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:14 PM  توسط مریم  | 

هنوزم در پي اونم كه مي شه عاشقش باشم مثل درياي من باشه منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم كه عمري مرهمم باشه شريك خنده و شادي رفيق و ماتتم باشه

هنوزم در پي اونم كه عشقش سادگي باشه نگاه هاي پر از مهرش پناه خستگيم باشه

ميگن جوينده يابندست ولي پا هاي من خسته است منم تا با همين پا ها مي رم تا حدي كه جا هست

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم با اون دستهاي پر مهرش كنه پاكو بگه جونم بگه جونم

نكن گريه  منم اينجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس منو مي خواي منم اي واي تو رو مي خوام .

خدا يا عشق من پاكه درست عشقي از خاكه منم اون عاشق خاكي كه از عشق تو دل چاكه

هنوزم در پي اونم كه اشكاكو روي گونم با اون دستهاي پر مهرش كنه پاكو بگه جونم ، بگه جونم

نكن گريه  منم اينجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس منو مي خواي منم اي واي تو رو مي خوام .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:58 PM  توسط مریم  | 

گناه ديگه بد تر از اين نمي شه

كه باغبون گل بكاه تو بيشه

بكاره و بذاره پا بگيره

جون كه گرفت لهش كنه با تيشه

مثل تو كه اول بهم جون دادي

بعدش منو كشتي واسه هميشه

بعدش منو كشتي واسه هميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 7:54 PM  توسط مریم  | 

منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره
به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره
بياد و همرام خدش تو اين شباي گريه
خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره
بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ
بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل
يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم
يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشون بگيرم
حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد
واي
ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 6:52 PM  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 11:0 AM  توسط مریم  | 

خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.خدا گفت:شما را دوست دارم.پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد,مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید.زن به آب رودخانه نگاه می کرد,مرد را دید.

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند خداخوشحال شد و از آسمان باران بارید.

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود.زن خندید.

خدا به مرد گفت:به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید.

مرد زیر باران خیس شده بود زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید.

خدا به زن گفت:به دستای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد,زیبا کنی.

مرد خانه ساخت و زن خانه را زیبا و گرم کرد.آنها خوشحال بودند خدا خوشحال بود.

یک روز,زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد.دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده

 

میان دستهایش بنشیند.اما پرنده نیامد پرواز کرد و رفت دستهای زن رو به آسمان ماند مرد او را دید کنارش

 

 نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود.فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند خدا خندید و زمین سبز شد.

خدا گفت:از بهشت شاخه گلی به شما خواهم داد.

فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند.مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت.خاک خوشبو شد.

پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود.

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از آن شیره ی جانش به او بنوشاند.

مرد زن را می دید که می خندد.کودکش را دید که شیر می نوشد.بر زمین نشست و پیشانی بر خاک نهاد خدا

 

شوق مرد را دید و خنید وقتی خدا خندید, پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست.

خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید,تا مهربانی را بیامود.راست بگویید,تا راستگویی را بیاموزد.گل و

 

آسمان و رود را به او نشان دهید,تا همیشه به یا د من باشد.

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و ولابه لای گلها پر شد از بچه

 

 هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند.

خدا همه چیز و همه جا را می دید.خدا دید که زیر باران مردی دست هایش را بالای سر زنی گرفته است,که

 

 خیس نشود.زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی را می کارد.خدا دست های

 

بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاههایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی که...
خدا خوشحال بود.چون دیگر,غیر از او هیچ کس تنها نبود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 7:51 PM  توسط مریم  |