تبليغاتX
*** وقتي در باران گم شوم ***

*** وقتي در باران گم شوم ***

آن چراغ را خواهم يافت تا راهم را روشن كنم

اگر از چیزی ناراضی هستید- حتا کار خوبی که مایلید انجام دهید، اما  نتوانسته اید همین حالا از آن دست بکشید.

اگرچیزی خوب پیش نمی رود، فقط دو توضیح برای آن وجود دارد: یا مقاومت شما آزموده می شود، و یا باید جهت خویش را تغییر دهید.

برای آن که بفهمید کدام یکی از دو فرض متضاد بالا صحیح است، از سکوت و نیایش استفاده کنید. اندک اندک، همه چیز به گونه غریبی روشن می شود، تا این که قدرت کافی برای گزینش می یابید.

هنگامی که تصمیم گرفتید، راه دوم را کاملاً فراموش کنید و پیش بروید. چون خداوند، پروردگار شجاعان است.

دومینگوس سابینو می گوید: همه چیز به بهترین چیز تبدیل می شود. اگر چیزی خوب پیش نمی رود، به خاطر آن است که هنوز پایان آن نرسیده اید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 12:30 PM  توسط مریم  | 

 

اینم عکس مری گوگولی وقتی که 5 ماهش بود!!!

کِی من اینقدر بزرگ شدمممممم؟  کاش همونقدری میموندم!!!

خوب عزیزانم شاد و سلامت باشید و روز تولد من بهتون خوش بگذره!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 11:3 AM  توسط مریم  | 

موج دامنی که می رقصه تو باد یه بغل موهای آزاد

تب پیشونی من امشب دستاتو می خواد

تو آغوش گرمت منو نگه دار نفسامو بشنوه دیوار

منی که رقصیدنم از یادم رفته انگار

حالا دیگه این منم،  می خوام سکوتمو بشکنم

اگر چه تلخه حرفام ، هی خودمو خط زدم

به تو مهره نباید زدم ، ولی دیگه نمی خوام

تا آخر راه میام ، با تو هر جای دنیا میام

بخواب نزدیک نبضم، می خوام رسوای عالم بشم

بزار اهل جهنم بشم می خوام  با تو برقصم

یه دامن پر گل دورش پر خار

بزار زخمی شه دستام این بار

تورو می زارم تو قلبم می ریزه دیوار

تو رو می بوسم اگه حتی گناهه

خدا امشب نزدیک ماهه

اونی که قلبی رو شکسته رو سیاهه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:29 PM  توسط مریم  | 

آدما حرمت این پنجره ها رو میشیکنن

با نگاه زردشون ، دل بهارو میشکنن


لهجه ی سلامشون ، بوی خدافظی میده

دل نازکم از این آدما خیلی رنجیده


میدون مسابقس ، بازیه دل شکستنه

قهرمان میشه با سر، هر کسی نارو بزنه


میون این آدما ، چطور باید بُر بخورم

مثل ابرا بازم از ، بارون دلتنگی پُرم


تو که درس کینه رو ، مشغول دوره کردنی

نگا کن دلت شده ، رنگ سیاهه روشنی



کاش دوباره حرفی از عاشقی در میون باشه

هر کی هر چی که میگه ، تو دلشم همون باشه


کاشکی آدما با هم یه ذره مهربون بشن

فصل پیوند گُلاس ، کاش همه باغبون بشن


میدونم مسابقس بازیه دل شکستنه

قهرمان میشه با سر هر کسی نا رو بزنه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 11:30 AM  توسط مریم  | 

 

خداوند به سه طریق به دعاها جواب می دهد: او می گوید آری و آنچه می خواهی به تو می دهد. او میگوید نه و چیز بهتری به تو می دهد. او می گوید صبر كن و بهترین را به تو می دهد

 

من زخم دلت بودم ، پوياي دلم گشتي
مرهم به دلت بستم ، غوغاي دلم گشتي
باران دلت بودم ، در كوه تنت پنهان
چون چشمه جوشان ، صحراي دلم گشتي

آنگه كه زدم پنجه ، برتار دلت اي دوست
موسيقي جانبخش ، روياي دلم گشتي
از شيشه بنا كردند ، بنيان دل تنگت
چون قصر بلورين ، دنياي دلم گشتي

چون شمع شدي سوزان ، برجان و دلم تابان
تا روشنك بزم ، شب هاي دلم گشتي
صورتگر نوپاي ، احوال رخت بودم
چون نقش چليپاي ، ديباي دلم گشتي

در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم
چون سلسله مهري ، بر پاي دلم گشتي
آزاد و رها بودم ، در بند شدم اينك
شادم كه در اين محبس، ياراي دلم گشتي

مشتاق دلم بودي ، من باغ دلت گشتم
در كشتي بحر عشق ، سكان دلم گشتي
از هر نفست روحي ، از كالبدم خيزد
انفاس مسيحاي ، ايمان دلم گشتي

اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ريزد
شيوايي هر شعر ، ديوان دلم گشتي
از نرمي و حسن و لطف، چون شاخ گلي بودي
تك شاخ گل سرخ ، گلدان دلم گشتي

اي شيفته جانان ، ديگر به چه مي تازي
اينك كه تو تك تاز ، ميدان دلم گشتي
رفتي و سبوي دل ، خالي ز شرابت شد
مي باز بر اين تشنه ، باران دلم گشتي

زين شرحه چه ها گويم ، اي شرح زبان من
آغاز دلم بودي پايان دلم گشتي
در تيرگي شامت ، شب تاب دلت بودم
چون ماه سپهر دل ، مهتاب دلم گشتي

گفتي كه مرا درياب ، اي تاب و توان دل
من تاب دلت گشتم ، بي تاب دلم گشتي
من فاتح دژهاي ، دل هاي كسان بودم
تو فاتح يكتاي ، ابواب دلم گشتي

آنگاه كه پيوستند ، جان من و تو در هم
آفاق دلت گشتم ، الهام دلم گشتي
گفتي كه برفت از دست ، آرام و قرار دل
آنگه كه شراب هجر ، ، در جام دلم گشتي

گفتم به نهان با تو ، از هجر چه مي گويي
اينك كه تو آغاز و ، فرجام دلم گشتي
گه گاه در انديشه ، رخسار تو مي ديدم
فرياد كه رخسار ، مادام دلم گشتي

ديگر مرو از پيشم ، مهمان دل ريشم
پيش آي كه چون شهدي ، در جام دلم گشتي
پايان رهي بوديم ، زين راز شديم آغاز
بر بال دلم بنشين ، پرواز دلم گشتي

اين راز مگو زنهار ، با بي خبران اغيار
گنجينه به دل بسپار ، همراز دلم گشتي
چون زمزمه اي گشتم ، كارام دلت باشم
آرام دلم بردي ، فرياد دلم گشتي

استاد بدم چندي ، در مكتب من بودي
اين رابطه وارون شد ، استاد دلم گشتي
اكنون كه بشد اينسان ، آباده ما ويران
در كوي پريشاني ، ميعاد دلم گشتي
گفتي كه به شب ها خواب ، از ديده گريزان شد
من خواب دلت گشتم ، بيدار دلم گشتي

گفتي كه دوائي كن زين زخم دل ما را
درمان دلت گشتم ، بيمار دلم گشتي
گفتم نفسم درماند ، آهسته نما اقدام
گفتي كه توئي راكب ، افسار دلم گشتي

از مهر چه مي خواهي ، اي تشنه اين چشمه
انكار همي بودم ، اقرار دلم گشتي

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 1:0 AM  توسط مریم  | 

  

حالم بد نيست غم كم مي خورم كم كه نه! هر روز كم كم مي خورم

آب مي خواهم سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 4:54 PM  توسط مریم  | 

                       

تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تورو نمی خوام

باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام

 

یه شوخی بودو یه قصیه تلخ وقتی که گفتی تورو نمی خوام

خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم

 

چشمای گریون دستای خسته دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته

 

شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده

ولی می دونم تو آسمونا قصیه مارو یکی شنیده

 

تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم ، پیشت می مونم

باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم

 

    میدونم برات عجیبه این همه اسرارو خواهش  

این همه خواستن دستات بدونه حتی نوازش

می دونم که خنده داره واسه تو  توی دردم

میگذری از منو می ری  اما بار من بر می گردم

میدونم برات عجیبه  من با اون همه غرورم

پیش همه بدیهام چجوری باز هم صبورم

می دونم واست سواله که چرا پیشت حقیرم

دور می شی منو نبینی  با سراغتو می گیرم

می دونی چرا همیشه من بدهکار تو می شم

وقتی نیستی هم یه جور با خیالت راضی می شم

می دونی واسه چی از تو  من می میرمو می خندم

تو نبین گریه هامو هر دو چشمامو می بندم

چاره ای جز این ندارم وقتی خون شدی تو رگاهام

می میرم اگه نباشی  بی تو من بدجوری تنهام

می بینم یه روز می فهمی روزی که دینا رو گشتی

من چجوری تورو خواستم  تو چجور ازم گذشتی

 

 

 همیشه سبز می خشکد

همیشه ساده می بازد

همیشه لشکر اندوه

به قلب ساده می تازد

چه ساده هستی خود را

به پای سادگی دادم

به پای سادگی در عشق

درون خود شکستم زود

دریغا سهم من از عشق

قفس با حجم کوچک بود

به غیر از دوستت دارم

به لب حرفی نشد جاری

ولی غافل که تو خنجر

درون آستین داری

طلوع اولین دیدار

غروب شام آخر بود

سرانجام تو با عشقت

حدیث پشت و خنجر بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:4 AM  توسط مریم  | 

من هنوز هم فرشته ام

هر چند بالهایم شکسته

و هنوز نمی دانم چرا خداوند از بین این همه فرشته در اسمان مرا اشتباهی بر زمین فرستاد.

 

آه تو ای دوست سلام
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد
کام تو نوش و دلت گلگون باد
بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی
روزگاریست که هم صحبت من تنهایی است یار دیرینه من درد و غم رسوایی است
عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست ولی افسوس که روحم به تنم زندانی است
چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم زعطش میسوزد
شانه ای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست
کاش میشد که من از عشق حذر میکردم یا که این زندگی سوخته سر میکردم
ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی زچه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟
من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم
ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی به کدامین گنه آخرتو به من مشت زدی؟
کاش میشد که زمین جسم مرا می بلعید کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید
آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟
من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش

دیگر ای بادصبا دست زبختم بردار
ولی انگار نشد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 7:59 PM  توسط مریم  | 

دلتنگی حس غريبی است كه فقط در دل رخنه می‎‎كند، دلتنگی آرايه ادبی سينه است آنگاه كه

 صدای قاصدكهای مهربان از لای درختان شنيده میشود و دلتنگی را میتوان در شب احساس

كرد وقتی كه همه جا تاريك است، وقتی كه كسی جز خودمان درخيابان خلوت دل قدم

 نمي زند و پِی چيزی و گم كردهای مي گرديم و آن گم كرده كسی و چيزی نيست جز تو ای مهربان.


در امتداد شب حصار دل را میشكنم و غصههايم را به پرندههای مهاجر میدهم تا برايت به آستانه

پنجره عشق بياورند، آنگاه است كه غروب رنگی دوباره به خود میبيند. آری ای دوست اين دنيای فانی ما آدمهاست كه بي جهت غروب و طلوع را نظارهگر می شويم، غصههايمان را بيشتر مي كنيم و در

 آخر از رنگ زشت زندگی بدمان میآيد.

دلم برايت تنگ ميشود آنقدر كه اگرخورشيد نباشد ماه از غصه ميميرد


چه زیباست وقتی نگاهی نگاهی را می طلبد و به خنده قلبی را به تپش درمی آورد

و حرکت چشمی محبت را پیام می دهد و خون را در رگهای عاشق به حرکت درمی آورد

و پیام رفاقت را به قلب می رساند

                                                                    

                                                  

همه ذرات جان پيوسته با اوست ...... همه انديشه ام انديشه اوست
نمي بينم به غير از دوست اينجا.... خدايا اين منم يا اوست اينجا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 9:14 PM  توسط مریم  | 

هنوزم در پي اونم كه مي شه عاشقش باشم مثل درياي من باشه منم چون قايقش باشم

هنوزم در پي اونم كه عمري مرهمم باشه شريك خنده و شادي رفيق و ماتتم باشه

هنوزم در پي اونم كه عشقش سادگي باشه نگاه هاي پر از مهرش پناه خستگيم باشه

ميگن جوينده يابندست ولي پا هاي من خسته است منم تا با همين پا ها مي رم تا حدي كه جا هست

هنوزم در پي اونم كه اشكامو روي گونم با اون دستهاي پر مهرش كنه پاكو بگه جونم بگه جونم

نكن گريه  منم اينجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس منو مي خواي منم اي واي تو رو مي خوام .

خدا يا عشق من پاكه درست عشقي از خاكه منم اون عاشق خاكي كه از عشق تو دل چاكه

هنوزم در پي اونم كه اشكاكو روي گونم با اون دستهاي پر مهرش كنه پاكو بگه جونم ، بگه جونم

نكن گريه  منم اينجام بزار دستاتو تو دستام تو احساس منو مي خواي منم اي واي تو رو مي خوام .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:58 PM  توسط مریم  | 

گناه ديگه بد تر از اين نمي شه

كه باغبون گل بكاه تو بيشه

بكاره و بذاره پا بگيره

جون كه گرفت لهش كنه با تيشه

مثل تو كه اول بهم جون دادي

بعدش منو كشتي واسه هميشه

بعدش منو كشتي واسه هميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 7:54 PM  توسط مریم  | 

اسم تو وقتی نوشتم
خونه ترانه لرزید
گل زیر شاخه قایم شد
از قشنگی تو ترسید
گریه ستاره ها رو
واسه خاطر تو دیدم
قصه عشق تو از ماه
تا سپیده دم شنیدم

 ********
می شه تو چشم تو گم شد
یه سفر تا آسمون رفت
با نگاه پر نازت
تا فراسوی جنون رفت
میشه تو هوای پاکت
تا جنون نفس نفس کرد
مثل اولین تولد
میشه رویا تو هوس کرد

*********
کاشکی فانوس نگاهت

نور شام و سحرم بود
اشکای سرخت و ای کاش
آب پشت سفرم بود
طرح چشمای نجیبت
پرسه ماه شبانه است
توی آغوش تو مردن
یه غروب عاشقانه است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 7:55 PM  توسط مریم  | 

منتظرم به قاصدك از تو خبر بياره
به قاصدك كه با خودش عطر تنه تو داره
بياد و همرام خدش تو اين شباي گريه
خورشيد چشماي تو رو تو اينه ها بياره
بودن تو مثل نفس نبودنت مثل مرگ
بي تو يه برگ زخمي ام اسير دست اجل
يه نيمه جونم تو بياتو بيا كه از تو جون بگيرم
يه بي نشوني كه مي خوام از تو نشون بگيرم
حالا كه تمومه لحظه هامو انتظار تو پر كرده برگرد
واي
ازاين لحظه هايي كه توي انتظارت دلم بي تو سركرد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 6:52 PM  توسط مریم  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 11:0 AM  توسط مریم  | 

 

 دلم به فصل جوانی در این زمانه شکست

چو شبنمی که ز منقار بی نشانه شکست

نه شکوه میکنم از کس نه شاکیم ز قضا

که جرم عاشقی این بود و عاشقانه شکست !!!

 

******

دنیا رو نگه دارید...می خوام پیاده شم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 3:54 PM  توسط مریم  | 

خدا غم آنها را می دید و غمگین بود.خدا گفت:شما را دوست دارم.پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید.
مرد سرش را پایین آورد,مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید.زن به آب رودخانه نگاه می کرد,مرد را دید.

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند خداخوشحال شد و از آسمان باران بارید.

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا زیر باران خیس نشود.زن خندید.

خدا به مرد گفت:به دستهای تو قدرت می دهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن آسوده زندگی کنید.

مرد زیر باران خیس شده بود زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت مرد خندید.

خدا به زن گفت:به دستای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای را که او می سازد,زیبا کنی.

مرد خانه ساخت و زن خانه را زیبا و گرم کرد.آنها خوشحال بودند خدا خوشحال بود.

یک روز,زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا می داد.دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده

 

میان دستهایش بنشیند.اما پرنده نیامد پرواز کرد و رفت دستهای زن رو به آسمان ماند مرد او را دید کنارش

 

 نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود.فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند خدا خندید و زمین سبز شد.

خدا گفت:از بهشت شاخه گلی به شما خواهم داد.

فرشته ها شاخه گلی به دست مرد دادند.مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت.خاک خوشبو شد.

پس از آن کودکی متولد شد که گریه می کرد زن اشکهای کودک را می دید و غمگین بود.

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از آن شیره ی جانش به او بنوشاند.

مرد زن را می دید که می خندد.کودکش را دید که شیر می نوشد.بر زمین نشست و پیشانی بر خاک نهاد خدا

 

شوق مرد را دید و خنید وقتی خدا خندید, پرنده بازگشت و بر شانه ی مرد نشست.

خدا گفت: با کودک خود مهربان باشید,تا مهربانی را بیامود.راست بگویید,تا راستگویی را بیاموزد.گل و

 

آسمان و رود را به او نشان دهید,تا همیشه به یا د من باشد.

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت.زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و ولابه لای گلها پر شد از بچه

 

 هایی که شاد دنبال هم می دویدند و بازی می کردند.

خدا همه چیز و همه جا را می دید.خدا دید که زیر باران مردی دست هایش را بالای سر زنی گرفته است,که

 

 خیس نشود.زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی را می کارد.خدا دست های

 

بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند و نگاههایی که در آب رودخانه به دنبال مهربانی می گردند و پرنده هایی که...
خدا خوشحال بود.چون دیگر,غیر از او هیچ کس تنها نبود.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 7:51 PM  توسط مریم  |